X
تبلیغات
خــــدا هم عــــاشق اســت - آقای نورافشان (6)







خــــدا هم عــــاشق اســت

زندگی

 سگی آخر تنگی کوچه برای استخوانش پارس می کند

کبوتری روی لبه ی باریک پنجره برای جفتش بق بقو می کند

آب لابلای سنگ فرش های کوچه می دود

دختر جوراب خیسش را تا زیر زانو می کشد

بوی نان تازه از تنور می آید

اگر گوسفند شیر بدهد

نان و شیر هم می خوریم

ولی...

گوش کن

ببین

صدای گریه می آید

اوه" پدر امروز...

الان...

همین حالا

دارد می میرد

مرد

سگ       کبوتر        باران

هاپ هاپ......( مال من است)

بق بقو .... (جفت من است)

چک چک.... ( دارد می بارد)

جوراب خیس تا زیر زانو

نان و شیر

همه ی این ها بدون پدر

آه

چقدر زود یادمان می رود

زندگی

هیچوقت برای همیشه نیست!

 

نوشته استاد محمد رضا نورافشان

+ هـــادی |

تنهایی

وقتی ما فکر می کنیم که تنها شده ایم .تنها یی به ما می گوید:

« هی احمق تو فقط فکر می کنی که تنها شده ای.»

تنهایی درد بزرگ و زیبایی ست که هر کسی لیاقت آن را ندارد.به خود تنهایی رسیدن تنهایی می خواهد.

خوب دقت کن« تنهایی» یعنی بدون هیچ شادی و غمی بدون هیچ چیز فقط خودت و خودت.

شایدفقط غمگینی و هنوز تنها نیستی.هی در تنهایی حتی خدا هم با تو نیست تا چه رسد به غم!!

تنهایی در فهم اتفاق می افتد نه در بدن.اینکه کسی با تو نیست معنایش این نیست که تو تنهایی.

حتی اگر همه هم با تو نباشند باز تو تنها نیستی. تنهایی یعنی تو طوری بفهمی که هیچکس مثل تو نفهمد.

این مقدسترین حالتیست که به انسان دست می دهد.

وقتی به اوج تنهایی رسیدی و تنهایی پذیرفت که تو تنهایی آن وقت خود تنهایی به تو کمک میکند.

کاری که ازدست خدا هم برنمی آید!.

آن وقت تنهایی تو را به کسی  نشان می دهد که هرگز او را ندیده ای .

اولین دیدارت با خدا بعد از تنهایست!

می دانی اولین شرط خدایی تنهایی است. خدا از شدت تنهایی به خدایی رسید.

 

آقای نور افشان

+ هـــادی |

حسرت آرزو

    می دانم اینک برای گفتن این حرفها دیر شده اما در زندگی رنجهای هست

 که زود گفتنشان کم دردتر از دیر گفتنشان نیست.

همینکه بتوانی دردت را بگویی احساس خوشبختی می کنی و اگر نتوانی، آن را،

 تبدیل به رنجی می کنی که روزی تورا به زانو در می آورد و عاقبت کلکت را می کَنَد

مگر آنکه پیش از آن به چیز بزرگتری ایمان بیاوری و من در زندگی بزرگتر از خاطراتم ندارم

 پس بگذار به آنها ایمان بیاورم.

    یادت هست آن روز در آن هوای سرد کنار پنجره ایستاده بودم و چرخش برگها را در باد تماشا می کردم

 و تو آنجا کنار تخت دراز کشیده، به سقف اتاق زُل زده بودی و

می گفتی دلت می خواهد دنیا را از توی چشمهای من ببینی من هم صحنه های آن سوی پنچره را برایت

 تعریف می کردم و تو گوش می دادی و می دیدی .

    یادت هست برای آن برگ خشک کوچکی که در میان باد سرگردان شده بود

 چقدر نگران بودی و آنقدر راجعبش سؤال کردی که دیگر کلافه شدم و از شدت حسادت انگشتم را

 روی میله یخ زده کنار پنچره چسباندم چون می دانستم آنقدر دوستم داری که نگران می شوی مبادا سردم

بشود و حال آنکه من هیچ سوزی در نوک انگشتم احساس نمی کردم ولی تو آنجا کنار تخت انگشتت

 ازشدت سرما یخ زده بود ، آنقدر یخ زده بود که دندانهایت رو هم کیپ شده بود و قادر نبودی آنها را روی

هم بلغزانی و به من بگویی که مواظب خودم باشم تا سرما نخورم . یادت هست؟

من بخاطر تو بخاطر این که از سرما یخ نزنی ، نمیری انگشتم را از روی میله برداشتم ، والا خودم که

هیچ سردم نبود.

   یادت هست وقتی به تو گفتم آن رنگی که به ناخن هایت زده ای  حالت زشتی پیدا کرده

 و تو بلافاصله تیغ را بر داشتی و روی ناخن هایت را چنان تراشیدی که آنها را زخم کردی

 طوری که ریزش خون مجالت نمی داد و من هیچکدام  از آن زخم ها را نمی دیدم .یادت هست؟ 

    یادت هست آن روز هیچ یک از حالتهای مویت رانپسندیدم و تو همۀ آن موهای بلندت را از ته زدی و

 وقتی دیدی من باز نمی بینم دستم را گرفتی روی سر کچلت گذاشتی و چنان با شدت آن را روی تیغ تیغ

موهایت مالیدی تا من چیزی از این اتفاق را بفهمم و حال آنکه من اصلاً نمی فهمیدم، یادت هست؟

    یادت هست با آنکه همه چیزت را به من بخشیده بودی ولی باز اصرار می کردی همۀ آن  هیچ چیزی را

 که دیگر نداشتی به من بدهی و من سر اینکه هیچ چیز، خیلی کم است چقدر تحقیرت کردم، یادت هست؟   

    یادت هست آن روز کنار تخت بالای سرت نشستم وگفتم که دیگر بخش فهم احساس در مغزم کار نمی کند

 و جریان عصبی یا در زیر پوستم می میرد و یا اگر هم به مغز می رود آنجا هیچ معنایی پیدا نمی کند

 طوریکه وقتی لبهایم را روی پوستت می مالم انگار که نمی مالم انگار  هیچ احساسی از این واقعه

در من رخ نمی دهد. یادهست معصومانه در چشمانم خیره شدی و گفتی که هیچکدام ازاین حرفها را

نمی فهمی، یادت هست؟ 

   یادت هست آن روز بخاطر من مُردی و مرگت را پزشکان درمانگاه تأئید کردند

 طوریکه کارت به مُرده شوی خانه کشید و وقتی من سر تابوتت رسیدم سرت را بلند کردم

گوشت را به دهانم چسباندم و در آن فریاد زدم "آهای" من هیچکدام از این مردن هایت را قبول ندارم.

 یادت هست از بس مرده بودی هیچ اعتراضی از خود نشان ندادی یادت هست؟  

    سکوت وجودم را فرامی گیرد، قلب برای تپیدن تلاش می کند، آینده در گذشته گم می شود و من ایمانم را

 به زمان از دست می دهم چون می دانم هیچ وقت کسی پشت سرم کنار تخت دراز نکشیده،

هرگز کسی در سرما ، یخ حوض را نشکسته ، هیچوقت کسی ناخنش را تا آن حد نتراشیده و

هرگز کسی برای من نمُرده است می دانم خاطراتی را به یاد می آورم که هنوز آرزو هستند

که هنوز اتفاق هم نیفتاده اند. خوب می دانم اینک در این هوای سرد ، اینجا، کنار پنچره در حالیکه ایستاده ام

 و چرخش برگها را در باد تماشا می کنم ساعتهاست که مُرده ام و از بس نگران آرزوهایم هستم

 این مرگ را هیچ نمی فهمم "آهای"با تو هستم با تویی که می خوانی، یعنی این خاطرات هنوز یادت هست؟

 

آقاي نورافشان

+ هـــادی |

آقای نورافشان

 

آقای بانو (۲)

آقای بانو این کار درست مثل ایستادن درهوای بارانی می ماند که در آن خیس نشوی،

البته نه بخاطر اینکه زیرچتر ایستاده ای،نه،فقط بخاطر اینکه احساس نمی کنی

 حتی اگر از شدت آن غرق شوی و بمیری.

مهم این است که بتوانی احساس نکنی.

بعدهراتفاقی که بیفتد ماهیتش راباور نمی کنی حتی اگراین اتفاق خیانت،عشق ویا مرگ باشد.

این درست همان نقطه ای است که درآن به آزادی می رسی.

 

آقای نورافشان 


آقای بانو (۳)

وقتی چیزی راازدست می دهی تازه می فهمی روزی چیزی داشتی که هرروز

 از داشتنش خسته می شدی و اصلا فکر نمی کردی که یک روز ممکن است اورا نداشته باشی.

ازلا به لای این داشتن و نداشتن زندگی دزدانه سهم خودرا می برد

 تا اینکه امروز خودت را کسی از دست می دهد،

همان کسی که هرروز تورا داشت و اصلا فکر نمی کرد که ممکن است یک روز تورانداشته باشد.

راستی آقای بانو،تو ازدست  داده ای؟  یا از دست رفته ای؟

حسرت همین نزدیکی است.

 

آقای نورافشان 

 

+ هـــادی |

آقای نورافشان

 

آقای بانو (۱)

بلدی تا ته قلب کسی فرو بروی و بعد بگویی دوستش نداری،

من این کار را کردم،ولی بعد عاشقش شدم!

بعدها که او تا ته قلبم فرو رفت گفت که دوستم دارد ولی هیچوقت عاشقم نشد!

راستی آقای بانو،در این بازی چه کسی باخت؟؟؟

منی که گفتم دوستش ندارم ولی عاشقش شدم

یا اویی که گفت دوستم دارد ولی هیچوقت عاشقم نشد؟؟؟

من که می گویم تــــــــــــــــــو!

چون  نه کسی را دوست داشتی ونه عاشق شدی.

 

آقای  نورافشان

+ هـــادی |