تبليغاتX
خدا هم عاشق است







خدا هم عاشق است

خدایا"من درکلبه حقیرانه خودچیزی دارم که تودرعرش کبریایی خودنداری"من چون تویی دارم وتوچون خودی نداری"

گفتگوی صمیمی هادی با دوستان خوبش

سلام دوستان خوبم
اول از همه ممنونم    از همه دوستان خوبم که هميشه منو مورد الطافشون قرار ميدن!

من مدت کوتاهی نبودم ودلیلشم شرکت در مسابقات نمایش هنررزمی آی کی دو(پیشرفته ترین دفاع شخصی وپلیس ژاپن) به عنوان عضوی از تیم گیلان بود وخدارو شکر تونستم با تیم فوق العاده گیلان به مقام اول کشوری برسم وتیم گیلان در کشور مقام اول رو کسب کرد وبترین استان معرفی شد.این رقابت نمایشی در شهرکرد برگزار شد وجای همه خالی بود و خیلی بهمون خوش گذشت.البته این حرفام باعث نمیشه الان آپم رو نخونیداااااااااااااا

۴ آپ از جبران خلیل جبران گذاشتم که انشاالله استفاده کنید.

۱ چیز دیگه اینکه اینجا میای نظر دادن اجباری بخوای نخوای باید نظرتو بگی بعد بری.

خدانگهدار دوستان خیلی خوبم و به امید اینکه باز هم بیاید.

   دوستانی که مایلند میتونند اینجا کلیک کنند تا به وبلاگ دیگه من برند. کلیک کن حتما 

اونایی که با تبادل لینک موافقند منو با نام"خدا هم عاشق است" لینک کنند و خبرم کنند

+ حك شده در 90/01/01در زمان 0 به دست هادی |

انار

یکبار وقتی در قلب اناری زندگی می کردم،شنیدم که دانه ای گفت:

روزی یک درخت خواهم شد،باد در شاخه هایم ترانه خواهد خواند،
خورشید در برگ هایم خواهد رقصید،ومن درتمام فصل ها قوی وزیبا خواهم بود.

سپس دانه دیگری به سخن آمد وگفت:
وقتی من نیز چون توجوان بودم،این چنین رویایی داشتم،
اما اکنون که می توانم چیزها رااندازه گرفته وبسنجم،
می بینم که آرزوهایم بیهوده بوده است.

وسومین دانه چنین گفت:
من در خودمان چیزی نمی بینم که به آینده بزرگ امیدوارمان کند.

وچهارمین دانه گفت:
اما چه مسخره است زندگی مان،بدون آینده ای بزرگتر!

پنجمی گفت:
چرا در مورد آنچه برایمان اتفاق خواهد افتاد مجادله کنیم،
در حالی که ما حتی نمی دانیم چه هستیم.

اما ششمش جواب داد:هرچه که هستیم!باید به بودن ادامه داد.

وهفتمی گفت:
من در مورد این که هرچیزی چگونه خواهد بود،عقیده جالبی دارم،
اما نمی توانم آنهارا در کلمات بیاورم.

سپس دانه هشتم،نهم،دهم وآنگاه همه دانه ها شروع کردند به حرف زدن.ولی نمی توانستم به دلیل صداهای زیاد چیزی تشخیص داده وبشنوم.


همان روز به سمت قلب یک «بِه»حرکت کردم،
جایی که دانه ها کم واغلب خاموشند.


جبران خلیل جبران 

+ حك شده در 88/08/16در زمان 11 به دست هادی |

گورکن

یکبار،وقتی می خواستم یکی از خودهای مُرده ام را دفن کنم،گورکن نزدیک من شد وگفت:

ازهمه کسانی که برای تدفین این جا آمده اند تو تنها کسی هستی که دوستت دارم.


گفتم:شما مرا خیلی خوشحال کردید،اما چرا مرا دوست داری؟

گفت:زیرا،آنها گریان می آیند وگریان می روند،اما تو خندان می آیی وخندان می روی.


جبران خلیل جبران 

 

+ حك شده در 88/08/16در زمان 11 به دست هادی |

لذت تازه

شب گذشته،لذتی تازه کشف کردم.تازه می خواستم ازآن بهره ببرم که فرشته وابلیسی

به خانه ام هجوم آوردند.درآستانه خانه به یکدیگر رسیدندوبر سر این لذت تازه آفریده

شده ام به ستیز ایستادند.یکی شان فریاد زد:

گناه است!

دیگری می گفت:

عین تقواست!


جبران خلیل جبران 

+ حك شده در 88/08/16در زمان 11 به دست هادی |

روباه

روباهی،سایه اش را هنگام طلوع خورشید دید وگفت:

برای ناهار امروز،شتری را خواهم خورد.

وتمام صبح را برای یافتن شتربه سر برد.اما درهنگام ظهر که دوباره سایه اش

رادید،گفت:

موشی راخواهم خورد.


جبران خلیل جبران 

+ حك شده در 88/08/16در زمان 11 به دست هادی |

زبانِ گُل ها

پدرم مي گويد:کتاب!

ومادرم مي گويد:دعا!

ومن خوب مي دانم

که زيباترين تعريف خدارا

فقط مي توان از زبانِ گُل ها شنيد.....


مرحوم حسين پناهي 

+ حك شده در 88/08/09در زمان 12 به دست هادی |

بازي

ما تماشاچياني هستيم،

که پشت درهاي بسته مانده ايم!

دير آمديم!

خيلي دير...

پس به ناچار

حدس مي زنيم،

شرط مي بنديم

شک مي کنيم...

و آن سوتر

در صحنه

بازي به گونه يي ديگر در جريان است!


مرحوم حسين پناهي 

 

+ حك شده در 88/08/09در زمان 12 به دست هادی |

چشمان من

شب در چشمان من است،

به سياهي چشم هايم نگاه کن!

روز در چشمان من است،

به سفيدي چشمان من نگاه کن!

شب و روز در چشمان است،

به چشم هايم نگاه کن!

***

پلک اگر فرو بندم

جهان در ظلمت فرو خواهد رفت!


مرحوم حسين پناهي 

+ حك شده در 88/08/09در زمان 12 به دست هادی |

من حسين ام!


من حسين ام!
پناهي ام!
خودمُ مي بينم،
خودمُ مي شنُفم،
خودمُ فکر مي کُنم...
تا هستم جهان ارثيه بابامه!
***
سلاماش!
همه عشقاش!
همه ي درداش،
تنهايي ياش...
وقتي هم نبودم،مالِ شما!
***
اگه دوس داري با من ببين،
يا بذار باهات ببينم!
با من بگو،
يا بذار باتو بگم!
!***
سلامامونُ
عشقامونُ
دردامونُ
تنهاييامونُ...
ها.....!


مرحوم حسين پناهي 

+ حك شده در 88/08/09در زمان 12 به دست هادی |

طلبکار

ما بدهکاريم،

به کساني که

صميمانه زِ ماپرسيدند:

معذرت ميخواهم!

چندمِ مُرداد است؟

ونگفتيم...

چون که مرداد

گور عشق گُلِ خون رنگِ دلِ ما بوده است!


  مرحوم حسين پناهي 

+ حك شده در 88/08/09در زمان 12 به دست هادی |