+ حك شده در
90/01/01در زمان 0 به دست هادی
|
جوانمرد هرکجا که می رفت،بهشت هم دنبال او می رفت.
اما او می گذشت و اعتنایی نمی کرد.
بهشت به خدا می گفت:خدایا ببین دیگران همه در آرزوی منند و من درآرزوی جوانمرد!
گذارش به هرجا می افتاد،دوزخ از آن حوالی می گریخت.
دوزخ می گفت:خدایا،ببین همه از من می ترسند و من از جوانمرد!
خدابهشت را دردست راست او گذاشت ودوزخ را دردست چپش.
اما جوانمرد هردو رابه خدا باز گرداندوگفت:
خدایا!نه به این امید دارم و نه ازآن بیم.امیدم تنهابه تواست و بیمم تنها از تو.
پس خدادستش راگرفت واز روی بهشت و از روی جهنم اوراجهاندوگفت:
ای جوانمرد،آن سوتراز بهشت و جهنم نیزجایی است که تنها خداازآن باخبر است
و آنان که سَر عبوراز بهشت و جهنم
رادارند.
عرفان نظر آهاری 

+ حك شده در
88/09/01در زمان 18 به دست هادی
|
کسانی می گفتند:عارف کوه است،کوهی که معرفت خداراتاب می آورد
و کسان دیگری می گفتند:عارف آفتاب است،آفتابی که زمین را روشن می کند.
جوانمرد اماگفت:عارف نه کوه است و نه آفتاب،عارف پرنده ی کوچکی است
که درجستجوی دانه از آشیانه
جداشده،دانه را پیدانکرده و آشیانه اش را هم گم کرده است.
عارف در آسمان حیرت بال بال می زند.
اما آن سیمرغ همین را دوست دارد: پرپر زدن پرنده ای کوچک را در آسمان حیرت.
عرفان نظر آهاری 
+ حك شده در
88/09/01در زمان 18 به دست هادی
|