تبليغاتX
خدا هم عاشق است







خدا هم عاشق است

خدایا"من درکلبه حقیرانه خودچیزی دارم که تودرعرش کبریایی خودنداری"من چون تویی دارم وتوچون خودی نداری"

گفتگوی صمیمی هادی با دوستان خوبش

سلام

خوش آمدید!

آپ ازنویسنده گرانقدر   "عرفان نظر آهاری"  گذاشتم که انشاالله استفاده کنید.

اگه از افرادبزرگی مثل "دکتر شریعتی" یا "حسین پناهی" یا "جبران خلیل جبران"

یا "عرفان نظر آهاری" ویا "ملانصرالدین" مطلبی میخواید روی هرکدوم انتخاب کردید کلیک کن.

۱ چیز دیگه اینکه اینجا میای نظر دادن اجباری بخوای نخوای باید نظرتو بگی بعد بری.

خدانگهدار دوستان خیلی خوبم و به امید اینکه باز هم بیاید.

   دوستانی که مایلند میتونند اینجا کلیک کنند تا به وبلاگ دیگه من برند. کلیک کن حتما 

اونایی که با تبادل لینک موافقند منو با نام"خدا هم عاشق است" لینک کنند و خبرم کنند

+ حك شده در 90/01/01در زمان 0 به دست هادی |

جوانمرد(۵)

جوانمرد هرکجا که می رفت،بهشت هم دنبال او می رفت.

اما او می گذشت و اعتنایی نمی کرد.

بهشت به خدا می گفت:خدایا ببین دیگران همه در آرزوی منند و من درآرزوی جوانمرد!

گذارش به هرجا می افتاد،دوزخ از آن حوالی می گریخت.

دوزخ می گفت:خدایا،ببین همه از من می ترسند و من از جوانمرد!

خدابهشت را دردست راست او گذاشت ودوزخ را دردست چپش.

اما جوانمرد هردو رابه خدا باز گرداندوگفت:

خدایا!نه به این امید دارم و نه ازآن بیم.امیدم تنهابه تواست و بیمم تنها از تو.

پس خدادستش راگرفت واز روی بهشت و از روی جهنم اوراجهاندوگفت:

ای جوانمرد،آن سوتراز بهشت و جهنم نیزجایی است که تنها خداازآن باخبر است

و آنان که سَر عبوراز بهشت و جهنم رادارند.


عرفان نظر آهاری 


+ حك شده در 88/09/01در زمان 18 به دست هادی |

جوانمرد(۴)

کسانی می گفتند:عارف کوه است،کوهی که معرفت خداراتاب می آورد

و کسان دیگری می گفتند:عارف آفتاب است،آفتابی که زمین را روشن می کند.

جوانمرد اماگفت:عارف نه کوه است و نه آفتاب،عارف پرنده ی کوچکی است

 که درجستجوی دانه از آشیانه جداشده،دانه را پیدانکرده و آشیانه اش را هم گم کرده است.

عارف در آسمان حیرت بال بال می زند.

اما آن سیمرغ همین را دوست دارد: پرپر زدن پرنده ای کوچک را در آسمان حیرت.

عرفان نظر آهاری 

+ حك شده در 88/09/01در زمان 18 به دست هادی |

رسالت

و رسالت من اين خواهد بود

تا دو استکان چاي داغ را

از ميان دويست جنگ خونين

به سلامت بگذرانم

تا در شبي باراني

آن ها را

با خداي خويش

چشم در چشم هم نوش کنيم


مرحوم حسین پناهی 


+ حك شده در 88/08/23در زمان 10 به دست هادی |

شب و روزم بسمه

همه اينو مي دونن
که بارون
همه چيز و کسمه
آدمي و بختشه
حالا ديگه وقتشه
که جوجه ها را بشمارم
چي دارم چي ندارم
بقاله برادرم
مي رسونه به سرم
آخر پاييزه
حسابا لبريزه
يک و دو ! هوشم پريد
يه سياه و يه سفيد
جا جا جا
شکر خدا
شب و روزم بسمه


مرحوم حسین پناهی 


+ حك شده در 88/08/23در زمان 10 به دست هادی |

به خانه مي رفت

به خانه مي رفت

با كيف

و با كلاهي كه بر هوا بود

چيزي دزديدي ؟
- مادرش پرسيد -

دعوا كردي باز؟
- پدرش گفت -

و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد

به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود

تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود


مرحوم حسین پناهی

+ حك شده در 88/08/23در زمان 10 به دست هادی |

آن لحظه

آن لحظه
كه دست هاي جوانم
در روشنايي روز
گل باران ِ سلامُ تبريكات ِ دوستان ِ نيمه رفيقم مي گذشت
دلم
سايه اي بود ايستاده در سرما
كه شال كهنه اش را
گره مي زد


مرحوم حسین پناهی 

+ حك شده در 88/08/23در زمان 10 به دست هادی |

دانه ي اشک

باز من مانده ام وتنهايي،
دست بر زانوي غم،
سربه دودست،
سردي قطره ي لرزاني برگوشه ي چشم
ونگاهم حيران،
خيره بر پرده ي جادويي.
دود سيگار که برآن مي افتد،
سايه ساقه ي اندامي
وبر آن مي تابد
مهربان پرتوصبحي روشن
ودر آن مي بينم که ازدور،
بال بگشايند زي من بشتاب،
آن دو آواره کبوترهايم.
بنشينند مرا بر دامن
مهربان،خاموش،
خيره در من بيه نياز
وبيفشانمشان دانه ي اشک
وبيفشانمشان دانه ي اشک.


دکتر علی شريعتي 

+ حك شده در 88/08/20در زمان 12 به دست هادی |

قفس کوچک

هرلحظه حرفي در مازاده مي شود.

هرلحظه دردي سربر مي دارد

وهرلحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان ورنجور ماجوش مي کند.

اين ها برسينه مي ريزندوراه فراري نمي يابند.

مگر اين قفس کوچک استخواني،

گنجايشش چه اندازه است؟


دکتر علی شريعتي 

+ حك شده در 88/08/20در زمان 12 به دست هادی |

آزادي

آزادي،

در دامن اسارت مي زايد،

در زنجير رشد مي کند،

از ستم تغذيه مي کند،

با غضب بيدار مي شود.....

هاي،اين سرنوشت آزادي است!


دکتر علی شريعتي  

+ حك شده در 88/08/20در زمان 12 به دست هادی |