تبليغاتX
خــــدا عــــاشق اســت







خــــدا عــــاشق اســت

+ هـــادی |

زندگی

 سگی آخر تنگی کوچه برای استخوانش پارس می کند

کبوتری روی لبه ی باریک پنجره برای جفتش بق بقو می کند

آب لابلای سنگ فرش های کوچه می دود

دختر جوراب خیسش را تا زیر زانو می کشد

بوی نان تازه از تنور می آید

اگر گوسفند شیر بدهد

نان و شیر هم می خوریم

ولی...

گوش کن

ببین

صدای گریه می آید

اوه" پدر امروز...

الان...

همین حالا

دارد می میرد

مرد

سگ       کبوتر        باران

هاپ هاپ......( مال من است)

بق بقو .... (جفت من است)

چک چک.... ( دارد می بارد)

جوراب خیس تا زیر زانو

نان و شیر

همه ی این ها بدون پدر

آه

چقدر زود یادمان می رود

زندگی

هیچوقت برای همیشه نیست!

 

نوشته استاد محمد رضا نورافشان

+ هـــادی |

این بود زندگی؟؟؟

 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی؟؟؟

 

 

پ.ن : سعی میکنم از این به بعد در مطالبی که نیاز باشه عقیده خودمم هم بگم.

پ.ن : به نظر من این کار مرحوم پناهی که بنده باصدای خود ایشون دارم از نوامیدی نیست

روند طبیعی زندگی امروزه رو میگه و بعدش بالحنی که مخصوص خودش میگه این بوووووود زندگی؟؟؟؟

یعنی زندگی فراتر از این چیزی هستش که ما فکر میکنیم و بسیار زیباست.

شاید اشتباه میکنم . تا نظر شما چی باشه!

+ هـــادی |

بهلول

آورده اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت

و مريدان از عقب او...

شيخ احوال بهلول را پرسيد.گفتند او مردي ديوانه است.

گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است.

پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند.

شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد.

بهلول جواب سلام او را داده پرسيد "کیستی"؟

عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.

فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد ميكني؟

عرض كرد آري.

بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟

عرض كرد اول «بسمالله» ميگويم و از پيش خود ميخورم و

لقمه كوچك برميدارم، به طرف راست دهان ميگذارم و آهسته ميجوم و

به ديگران نظر نميكنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نميشوم و

هر لقمه كه ميخورم «بسمالله» ميگويم و در اول و آخر دست ميشويم.

بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود:

تو ميخواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نميداني

و به راه خود رفت.

مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است.

خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.

بهلول پرسيد کیستی؟

جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نميداند.

بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را ميداني؟

عرض كرد آري.

بهلول پرسيد چگونه سخن ميگويي؟

عرض كرد سخن به قدر ميگويم و بيحساب نميگويم و

به قدر فهم مستمعان ميگويم و خلق را به خدا و رسول دعوت ميكنم و

چندان سخن نميگويم كه مردم از من ملول شوند و

دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت ميكنم.

پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نميداني.

پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت.

مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟

جنيد گفت مرا با او كار است، شما نميدانيد.

باز به دنبال او رفت تا به او رسيد.

بهلول گفت از من چه ميخواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نميداني،

آيا آداب خوابيدن خود را ميداني؟

عرض كرد آري.

بهلول فرمود چگونه ميخوابي؟

عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب ميشوم،

پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليهالسلام) رسيده بود بيان كرد.

بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نميداني.

خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت:

اي بهلول من هيچ نميدانم، تو قربهاليالله مرا بياموز.

بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.

بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است

و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد باشد

واگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود.

جنيد گفت جزاك الله خيراً!

و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد

و آن گفتن براي رضاي خداي باشد

و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد بيهوده و هرزه بود.

هر عبارت كه بگويي آن  وبال  تو باشد.

پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد.

و در خواب كردن اينها كه گفتي همه فرع است؛

اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد نباشد.

+ هـــادی |