سلام دوستان خوبم
اول از همه ممنونم از همه دوستان خوبم که هميشه منو مورد الطافشون قرار ميدن!
من مدت کوتاهی نبودم ودلیلشم شرکت در مسابقات نمایش هنررزمی آی کی دو(پیشرفته ترین دفاع شخصی وپلیس ژاپن) به عنوان عضوی از تیم گیلان بود وخدارو شکر تونستم با تیم فوق العاده گیلان به مقام اول کشوری برسم وتیم گیلان در کشور مقام اول رو کسب کرد وبترین استان معرفی شد.این رقابت نمایشی در شهرکرد برگزار شد وجای همه خالی بود و خیلی بهمون خوش گذشت.البته این حرفام باعث نمیشه الان آپم رو نخونیداااااااااااااا
۴ آپ از جبران خلیل جبران گذاشتم که انشاالله استفاده کنید.
۱ چیز دیگه اینکه اینجا میای نظر دادن اجباری
بخوای نخوای باید نظرتو بگی بعد بری.
خدانگهدار دوستان خیلی خوبم و به امید اینکه باز هم بیاید.
دوستانی که مایلند میتونند اینجا کلیک کنند تا به وبلاگ دیگه من برند. کلیک کن حتما 
اونایی که با تبادل لینک موافقند منو با نام"خدا هم عاشق است" لینک کنند و خبرم کنند
+ حك شده در
90/01/01در زمان 0 به دست هادی
|
یکبار وقتی در قلب اناری زندگی می کردم،شنیدم که دانه ای گفت:
روزی یک درخت خواهم شد،باد در شاخه هایم ترانه خواهد خواند،
خورشید در برگ هایم خواهد رقصید،ومن درتمام فصل ها قوی وزیبا خواهم بود.
سپس دانه دیگری به سخن آمد وگفت:
وقتی من نیز چون توجوان بودم،این چنین رویایی داشتم،
اما اکنون که می توانم چیزها رااندازه گرفته وبسنجم،
می بینم که آرزوهایم بیهوده بوده است.
وسومین دانه چنین گفت:
من در خودمان چیزی نمی بینم که به آینده بزرگ امیدوارمان کند.
وچهارمین دانه گفت:
اما چه مسخره است زندگی مان،بدون آینده ای بزرگتر!
پنجمی گفت:
چرا در مورد آنچه برایمان اتفاق خواهد افتاد مجادله کنیم،
در حالی که ما حتی نمی دانیم چه هستیم.
اما ششمش جواب داد:هرچه که هستیم!باید به بودن ادامه داد.
وهفتمی گفت:
من در مورد این که هرچیزی چگونه خواهد بود،عقیده جالبی دارم،
اما نمی توانم آنهارا در کلمات بیاورم.
سپس دانه هشتم،نهم،دهم وآنگاه همه دانه ها شروع کردند به حرف زدن.ولی نمی توانستم به دلیل صداهای زیاد چیزی تشخیص داده وبشنوم.
همان روز به سمت قلب یک «بِه»حرکت کردم،
جایی که دانه ها کم واغلب خاموشند.
جبران خلیل جبران 
+ حك شده در
88/08/16در زمان 11 به دست هادی
|
شب گذشته،لذتی تازه کشف کردم.تازه می خواستم ازآن بهره ببرم که فرشته وابلیسی
به خانه ام هجوم آوردند.درآستانه خانه به یکدیگر رسیدندوبر سر این لذت تازه آفریده
شده ام به ستیز ایستادند.یکی شان فریاد زد:
گناه است!
دیگری می گفت:
عین تقواست!
جبران خلیل جبران 
+ حك شده در
88/08/16در زمان 11 به دست هادی
|
ما تماشاچياني هستيم،
که پشت درهاي بسته مانده ايم!
دير آمديم!
خيلي دير...
پس به ناچار
حدس مي زنيم،
شرط مي بنديم
شک مي کنيم...
و آن سوتر
در صحنه
بازي به گونه يي ديگر در جريان است!
مرحوم حسين پناهي 
+ حك شده در
88/08/09در زمان 12 به دست هادی
|
شب در چشمان من است،
به سياهي چشم هايم نگاه کن!
روز در چشمان من است،
به سفيدي چشمان من نگاه کن!
شب و روز در چشمان است،
به چشم هايم نگاه کن!
***
پلک اگر فرو بندم
جهان در ظلمت فرو خواهد رفت!
مرحوم حسين پناهي 
+ حك شده در
88/08/09در زمان 12 به دست هادی
|